.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.
زنگ دوم رباتیک داشتیم ... 
معلم رباتیک وارد کلاس شد و حدود نیم ساعت شروع کرد به صحبت کردن در مورد « ترانزیستور » و شمای فنی اون در نقشه
بعدش یه ذره در مورد کیت درایور روبات گفت و اومد ماشین هایی که با المان های پلاستیکی درست کرده بودیم رو دید 
بعدش هم به من گفت که یه ورق بردارم و برم از بچه های کلاس بپرسم که از وسایل رباتیک ( پیچ و مهره ، المان ، موتور ، چرخ ، برد و ... ) چه چیز اضافی لازم دارند و بنویسم که حدود نیم ساعت طول کشید و بعدش هم زنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ و خلاص !
.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.
زنگ سوم هم اجتماعی داشتیم ... 

معلم اجتماعی که اومد پای تخته نوشت که دوباره تو ترم دوم درسمون روال عادی خودش رو دنبال خواهد کرد و اینکه باید تو ترم دوم تلاشمون رو بیشتر کنیم ... 
بعدش هم درس های ترم اول رو دوباره شروع کرد یه ساعته توضیح داد تا اینکه رسید به درس امروز که در مورد « قانون و قانونگذاری » بود که کلی هم بین حرفاش یواشکی خندیدیم 
که به هزار تا زور و زحمت و خنده و لذت و درگیری و ذلت و خفت و اذیت و ... تونستیم این روز تحصیلی رو به پایان برسونیم 
.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.ـ-ـ.
بعد از اینکه با سرویس به خونه رسیدم ، بابام بهم گفت که علی ( یکی از دوستای خوبم و البته همسایمون ) وقتی من مدرسه بودم ، اومده بوده دم خونه و گفته بوده که ساعت ۵ تا ۷ تولّدشه ! 
من هم زود ناهارم رو خوردم و رفتم فروشگاه بغل خونمون ( هایپر استار ) و حدود ۱ ساعت داشتم اونجا دنبال کادو براش میگشتم که آخر براش یه عروسک شترمرغ خوشگل که وقتی تکونش میدی ، قُد قُد میکرد رو انتخاب کردم و براش خریدم 
اومدم خونه و بعد از نیم ساعت متین ( بهترین دوستم )
که ۱ ساعت بود از تمرین گروه سرود مدرسه رسیده بود ، زنگ خونمون رو زد و من رفتم جوابشو دادم . اون گفت که علی تازه بهش گفته که امروز تولدشه و کسی هم خونشون نیست و فقط هم ۹ هزار تومان داره و داره میره هایپر استار تا برای علی یه کادو بخره ... 
من هم از پشت آیفون ، از متین خواستم که من هم باهاش برم ولی هر چی که گفتم قبول نکرد 
ولی من زود زود لباس پوشیدم و یواشکی دنبالش رفتم و تو هایپر پیداش کردم ... یه ذره که با هم دیگه گشتیم ، متین چیزی پیدا نکرد ... در حالی که کم کم داشتیم نا امید میشدیم ، نور امید تو چشامون تابید 
و متین تونست چیزی که میخواست به علی هدیه بده ( کتاب داستان ) رو پیدا کرد ... وقتی متین کتاب رو گرفت و داشتیم با آرامش به سمت خونه هامون برمیگشتیم ( من برای لباس پوشیدن و متین برای کادو کردن کادوش ) ، یه دفعه به متین گفتم : نکنه دیرمون شده !
و زود گوشیمو در آوردم تا ساعت رو ببینم که ۱۷:۰۲
بود ... و هر دو با ناراحتی به سمت کوچه مون دویدیم تا زود زود آماده بشیم و حداقل خودمونو یه جوری به جشن برسونیم ...
رفتیم خونه هامون و من زود لباسامو عوض کردم و موهام رو درست کردم و کادوم رو برداشتم و رفتم تو کوچه ... در حالی که داشتم به خونه علی نزدیک میشدم ، متین و امیر ( دوست من و متین ) رو دیدم که داشتند از پایین با هومن ( دوست من و متین ) که سرشو از پنجره خونشون ( طبقه ۴ ) آورده بیرون ، صحبت میکردند ... زود خودمو بهشون رسوندم و با هم دیگه وارد خونه علی شدیم 
راستشو بخواهید خونشون مثل مهدکودک شده بود 
با مامان علی که داشت تو آشپزخونه خوراکی ها رو آماده می کرد ، سلام ( البته من همیشه میگم درود ) و احوال پرسی کردیم و بعد ، یه ذره نشستیم تا اینکه هومن با یه مدل موی جدید از راه رسید و زنگ خونه رو به صدا درآورد ...
یه کم آهنگ گذاشتند تا اینکه یکی از خاله های علی از تو اتاق اومد بیرون و پشت سرش ، دو تا از دوستای مدرسه علی اومدن ( ما نمیشناختیمشون ) و پشت سرش امیر به یه بهونه ای ( یادم نیست بهونه اش رو )
گذاشت و رفت ... که یه دفعه در اتاق باز شد و صدای یه بچه اومد ... هممون تعجب کردیم 
صدا رو دنبال کردیم و دیدیم که بچه یکی از فامیلای علی ( فکر کنم پسر خالش ) که اسمش « فرجام » هست که حدود ۳-۴ سالش هست و هومن هم خیلی دوستش داره ، هم توی جشن هست
که تازه از خواب بیدار شده بود
بعد هم در اتاق باز شد و دو تا دیگه از خاله های علی
هم وارد شدند ( من فکر کردم یه ایل دیگه هم اون تو هست ، ولی نبود !
)
فکر نمیکردم که دیگه مهمون دیگه ای داشته باشند ... چون آهنگ رو گذاشته بودند و تا آخر هم صداشو زیاد کرده بودند : طوری که صدای همدیگرو هم نمیشنیدیم
و در حالی که خاله های علی می رقصیدند و بچه ها رو دونه دونه به رقص دعوت میکردند و فرجام هم اون گوشه داشت دست میزد ، یکی از خاله های علی داشت هی چراغها رو خاموش و روشن میکرد و خیلی بهمون داشت حال میداد ... 
همگی بلند شده بودیم و ریخته بودیم وسط و تو اون هرج و مرج بالا و پایین می پریدیم و به هیچ چیز دقت نمیکردیم ... 
بعدش هم مسابقه قدیمی رو که تو جشن ها انجام میدن رو ۲ بار اجرا کردیم ( بازی صندلی ها که با آهنگ باید بچرخیم دورشون و بعد از آهنگ باید زود بشینیم روی صندلی که یک نفر بی صندلی می مونه و باید بره بیرون چون باخته ! ) که من تو هیچ کدوم برنده نشدم و اوّلاش باختم 
بعد هم که دیگه آخرای مهمونی بود ، غذا ( ساندویچ الویه ) رو آوردند و همون موقع چند تا عکس هم انداختیم
و با خیال راحت نشستیم الویه مون رو با نوشابه ( سه طعم پرتقال ( نارنجی ) و لیمو ( زرد ) و اسانس پپسی ( مشکی ) موجود بود ! ) خوردیم که خیلی هم خوش مزه بود ... 

بعد دوباره یه کمی آهنگ گذاشتند و به زور ما رو رقصوندند که کم کم داشت بهمون خوش میگذشت 
کلی خسته شده بودیم که به کمک سورپرایز علی ، خستگی از تنمون گریخت 
اون ، دوتا قوطی برف شادی رو آورد و در حالی که همه مون داشتیم تند تند نفس می کشیدیم و خستگیمون رو در میکردیم ، اونا رو ریخت رو سرمون که یک دفعه بدنمون از کوفتگی در اومد 
بعد از اون هم که همه حوصلشون سر رفته بود و داشتن تو ذهنشون کارای فردا ( جمعه ) رو مرور میکردند و همه چشاشون رو روی هم دیگه گذاشته بودند ، با یک صدای وحشتناک از جا پریدند و در جا خشکشون زد ! 
صدای ترکیدن بادکنکی که فرجام رو اون نشسته بود
بد بخت بیچاره خودش هم یک لحظه زهره ترک شد و گریه اش گرفت ولی به لطف مامانش زود آروم شد و تصمیم گرفته شد که یه جوری سر و ته جشن رو هم بیارند ! پس خواستند کیک رو بیارند 
و مامان علی زود اومد روی میز رو که پر از برف شادی بود رو تمیز کرد و کیک رو آورد تا ما به همراه علی و کیکش با هم عکس یادگاری انداختیم و علی هم ۱۱ شمعی رو که روی کیکش بود رو فوت کرد و زود خودش با چاقوی مخصوص کیک را برید و به چند قسمت تقسیم کرد و برای چند لحظه سکوت آنجا را فرا گرفت و فقط صدای به هم خوردن چنگال ها و ظرف ها به گوش می رسید 
بعد از این کادو ها را باز کردند و در همان حال صدای موسیقی ملایم ، از ۴ باند تلویزیون گوش را نوازش میداد
پدر و مادر علی برایش از هایپر ، یک ماشین کنترلی خریده بودند که فکر کنم علی خیلی از دیدن آن خوشحال شده بود 
بعد از کادو ها ، دیگر کار انجام نشده ای به ذهن نمیرسید پس همگی با هم بلند شدیم و به طرف بیرون رفتیم . البته بعد از تشکر از علی و خانواده اش 
و هزار تا حرف دیگه که بچه ها به علی میزدند 
از خانه خارج شدیم و به هر کسی به طرف خانه خودش به راه افتاد 
امروز روز خیلی خوبی برای من ، متین ، هومن ، علی ، دوستان مدرسه علی ، خانواده علی ، و به ویژه فرجام
بود و من هیچوقت این روز را فراموش نخواهم کرد 